باران ميبارد و هر روز ماتم گرفته تر از ديروز است باران با خود مي برد همه چيز را همه كس را ٬ حتي فرياد حتي درد ميشويد و مي بارد
قلب ماند ٬ بي كسي ماند و يك شب سياه سرد بي ستاره
باد مي وزد و باز تنها تر از هميشه در دامان كوه مي گريم و اشك هايم را بر دامنه كوه فرو مي ريزم ٬ از سرماي زمستان مي لرزم.
ولي باز تنهايم........
صدايي از كوه بلند نمي شود فقط صدائي از سوزش و گريه باد مي آييد كه به حال من مي گريد .
ولي باز تنهايم .
و باز هم سكوت
فرياد از من گريخته است به دنبالش مي گردم ٬ نمي آيد انگار در گلويم حبس شده ٬ صدايش مي كنم باز نمي آييد
دوباره باد مي وزد و من به حال كوه مي گريم .
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
كاش مي دانستم ٬ زندگي ٬ ....... از من چه مي خواهي و من به دنبال چه از تو مي گردم
او سوزه ي باد است يا بغض گلو يا شايد هم خاري خشك در دل كوه
اما گويند تو از مني از من ... پس چرا مرا مي آزاري ٬ شكوه ات را تا كجا با خود برم به كه گويم
زندگييييييييي من از تو مي پرسم كه بر قلبم جنان چنبره زده اي كه تمام فراسوي وجودم را سر كش كرده اي
بايد بداني كه تو از من جان گرفتي پس تو به من محتاجي حال چه شده كه تو مرا به خود محتاج كرده اي
وجود سنگينت بر سينه ي ظريفم چنان سنگين است در آه مظلومانه ي دختري يتيم را مي ماند پس حال خودت بنگر كه برايم چنان سخت و سنگيني كه با گريه هايم هم نمي شكني .اكنون برو كه تنها نيمه جاني مانده
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
آه سرنوشت مي داني كه چطور همه را از خود آزرده اي و دست خونيت را به قلب زخم خورده ام كشيده اي باشد كه تمام شوي آن روز كه تو به خوابي عميق فرو رفته اي
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
يه زماني بود كه شعر مي گفتم اون وقتا خدا فقط مال من بود
مال خود خودم
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
خدايا!
با تمام وجودم ٬ احساسم ٬ از ته
قلبم دوستت
دارم و خوشحالم چون تو دارم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
گفتي كه به دل شكسته گان نزديكي
ما نيز دل شكسته ايم اي دوست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
صدايت مي زنم آنگاه
كه از نامهرباني ها به تنگ آيد دلم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
اي مرگ بيا كه زندگي مرا
كشت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
گريه ام شعر شبا نه ي غم توست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
خداوندا!
به دلهاي شكسته٬ به محرومان در غربت نشسته
به طفلاني كه نان آور ندارند ٬ سر حسرت به
بالين مي گذارند
دلم را از گناهان ايمني بخش به نور معرفتها
روشني بخش%
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
خدايا!
تو داني كه من دوستت دارم
پس آنم دار كه دوست ميداري
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
نگارم!
باور كن اگر سالها بگذرد و نسيم خاكستر وجودم
را نوازش دهد صدايي را خواهي شنيد كه
مي گوييد دوستت دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
خداوندا!
گر فقط در مواقع گرفتاري تو را مي پرستم
پس بگذار گرفتار بمانم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
من وتو غريب چه سالها كه زيستيم
و
بارها چه بي شكيب براي هم گريستيم
كنون تو در كنار ديگري بنا نهاده اي
عشق خويش را
و من هنوز غريب جادوي سر نوشت خويشم
مگر من و تو ٬ آن من و تو نيستيم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
آه سرنوشت از تو تا به كجا مي توان گريخت؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
خداوندا !
من در كلبه ي فقيرانه ي خويش چيزي دارم
كه تو در عرش كبرياي خويش نداري
ومن چون تويي دارم و تو چون خود نداري
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
اي كرمت هم نفس بي كسان
جز تو كسي نيست كس بي كسان بي كسم و
كس من تويي رو به كه آرم كه كس من تويي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
در حيرتم از مرام اين مردم پست اين طايفه ي
زنده كش مرده پرست تا هست به زلت بكشندش
به خفا تا مرد به عزت بنهندش سر دست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
خداوندا
به خران عقل دادي و به سگان پادشاهي پس ما را به تماشاي جهان آوردي
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
اگر حسرتها و نا كاميها دلم را سوزاند و اشكم را جاري سازند
اگر پيچ و تاب حيات مرا بقعره ي دره ياس
و نا اميدي پرتاب كند اگر برگهاي مرا بيرا و تكه اش را به
گوشه اي اندازد و اگر مرا از ساقه چيده و از زندگي ساقطم كند
بدان كه دست از دوستي و عشق تو نخواهم كشيد
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
در دل تاریکی این شبهای سرد ای امید نا امیدی های من برق چشمان تو همچون آفتاب می درخشد بر رخ فردای من
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد با تو از اوج ازل خواهم گفت فتح معراج ازل کافی نیست با تو از اوج غزل خواهم کفت
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|
امشب اين خانه عجب حال و هوايي دارد . گپ زدن با در و ديوار صفايي دارد . همه رفتند از اين خانه ولي غصه نرفت. بازم اين يار قديمي چه وفايي دارد
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط مدینه و محمد
|